پایش که به منطقه میرسید؛نمیتوانست بیکار بنشیند. اصلاً آرام و قرار نداشت. هر جا میرفت عدهای رادور خودش جمع میxadکرد و از حالات شهدا و خاطرات دفاع مقدس صحبت میکرد.
با آن عشق و صفایی که داشت حتی نیمههایشب برای سربازهایی که نگهبان بودند برنامه گذاشته بود.
همیشه در محضر شهدا پابرهنه بود.
شبها موقع خواب او را نمیدیدیم، امّا صبحکه میشد سرحالتر و سرزندهتر از ما بالای سرمان حاضر میشد.
بعضی وقتها از شدت خستگی، ایستاده خوابشمیبرد، ولی خیلی پایxadبند استراحت نبود؛ میگفت: «منطقه، خوابگاه نیست«.
ضابط با همه شهدا رفیق بود! خواستههایش را باآنان در میان میگذاشت. انگار شهدا را با چشم میدید. شهدا هم هوای ضابط راخوب داشتند.
یک بار، او را سر مزار شهید زینالدین دیدم.کفشهایش را به احترام او درآورده بود و خیلی مؤدب، کنارش نشسته بود. برگههاییرا از کیفش بیرون آورده و شروع بهخواندن آنها نمود.
آن مطالب، گزارش فعالیتهایش بود. خطبهخطمیخواند. انگار میخواست از آن شهید امضا بگیرد!
ما را در سایت آشنایی کوتاه با زندگی آیت الله محمدی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 204