1- جنگ، جنگاست. توپ و گلوله این حرف ها سرش نمی شود. جبهه، شهادت و جراحت دارد. باید با اینواقعیت ها کنار آمد. ناراحت نباش رضاجان ...
سرش را آورد بالا و نگاهی عمیق به صورتم انداخت:
- تو فکرکردی من به خاطر شهادت بچه ها ناراحتم؟! نه.
کلاهش را نشانم داد که جای اصابت دو گلوله رویش به چشم می خورد. گفت:شهادت در دو قدمی من قرار نداشت؛ اما لیاقتش را نداشتم.
2- سال هایسال عادت داشتم هر روز دعای سلامتی امام زمان(عج) را به نیّت ظهور حضرت قرائت کنم.بعد از شهادت رضا چند روزی حال خوشی نداشتم و این دعا را نخواندم. یکی از اقوامخواب رضا را دید. گفت: به مادرم سلام برسانید و بگویید دعای سلامتی آقا را همیشهقرائت کند.
ما را در سایت آشنایی کوتاه با زندگی آیت الله محمدی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 170