1- از همانکودکی، موی سرش را هم مدل خیرالله شانه می زد. می گفت: دوست دارم مثل برادرم شهیدشوم.
یک بار هم خواب دید که دارد از آسمان به پیکر قطعه قطعه شده اش نگاهمی کند.
روزهای آخر می گفت: هر جا می روم انگار خیرالله را هم می بینم. دیگروقت رفتن شده ...
2- ایستادهبودم دم هیئت و سوار شدن بچه ها را تماشا می کردم. سه روز مانده بود به شهادت آقاو رفقای هیئتی داشتند می رفتند برای مشهد. یکی آرام زد روی شانه من و گفت: از چیزیناراحتی؟ با اصرارش جواب دادم. وقتی فهمید به خاطر مشکل مالی نمی توانم زیارتبروم، رفت و چند دقیقه بعد برگشت. پولی که توی جیبم گذاشت برای سفر کفایت می کرد.قبول نکردم. برای من امکان ادای قرض وجود نداشت. لبخندی زد: به فکر پس دادنش نباش.پا بوس آقا که رفتی سلام مرا هم برسان. آن موقع همدیگر را نمی شناختیم. امروز اماسید جواد اسدی را به خوبی می شناسم.
ما را در سایت آشنایی کوتاه با زندگی آیت الله محمدی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 189