رجایی فر، یادگار خانطومان

خرید بک لینک

کتفش تیرخورد و برگشت. دیدم دوباره هوای اعزام دارد.

گفتم: برادر من! یک بار رفتی، مجروح هم شدی، خدا قبول کند! دینت راادا کردی. حالا بنشین سر جایت به زن و فرزندانت برس. لااقل این بچه هفت ماهه خیلیبه تو نیاز دارد.

گفت: اگر بدانی آن جا با شیعیان چه می کنند تو هم یک لحظه آرام نمینشینی. یک بار در کوچه های حلب، کودکی را دیدم که سر بریده اند ... آن وقت انتظارداری بنشینم یک گوشه و به فکر بچه هایخودم باشم؟!

2- کار هرشبمان همین شده بود. به هر کداممان یک جلد قرآن هدیه داده بود. به دخترمان می گفت:تو مدیر قرآن هستی؛ به پسرمان هم می گفت: تو استاد قرآنی!

بعد همه دور هم می نشستیم و قرآن می خواندیم. کم کمش ده آیه بود؛ امااغلب آن قدر حسّ خوبی پیدا می کردیم که هر شب لااقل یک جزء در جمع کوچک خانوادگیمان تلاوت می شد.

آشنایی کوتاه با زندگی آیت الله محمدی...

ما را در سایت آشنایی کوتاه با زندگی آیت الله محمدی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 184 تاريخ: يکشنبه 2 آبان 1395 ساعت: 16:22

صفحه بندی